آن کلاغی که پرید

ازفراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

 

همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولّد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم  

بر فراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلند های برج سپید خود

به زمین می نگرند

                                                                      فروغ فرخزاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تولدی دیگر

همه ی هستی من آیه تار یکیست

 که ترا در خود تکرار کنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 من د ر این آیه ترا

 به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 زندگی شاید

 یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

 زندگی شاید

 ریسمانیست که مردی با آن خود ر ا از شاخه  می آویزد

 زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی

 یا عبور گیج رهگذری باشد

 که کلاه از سر بر می دارد

 و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :

  " صبح بخیر "

 زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

 که نگاه من ،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

 و در این حسی است

 که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است

 دل من

 که به اندازه ی یک عشق است

 به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

 به زوال زیبای گلها در گلدان

 به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

 و به آواز قناری ها

 که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 آه...

 سهم من اینست

 سهم من اینست

 سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

 سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست

 و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

 سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

 ( دستهایت را دوست می دارم )

 دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد، می دانم ، می دانم ، می دانم

 و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

 تخم خواهند گذاشت

 گوشواری به دو گوشم می آویزم

 از  دو گیلاس سرخ همزاد

 وبه ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

 کوچه ای هست که در آنجا

 پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز

 با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

 به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد...

 

 کوچه ای هست که قلب من آن را

  از محله های کودکیم دزدیده ست

 سفر حجمی در خط زمان

 و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

 حجمی از تصویری آگاه

 که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 و بدینسانست

 که کسی می میرد

 و کسی می ماند

 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد  ، مرواریدی

                                                                   صید نخواهد کرد

 من

 پری کوچک غمگینی را

 می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

 و دلش را در یک نی لبک چوبین

  می نوازد  آرام ، آرام

 پری کوچک غمگینی

 که شب از یک بوسه می میرد

 و سحر گاه از  یک بوسه به دنیا خواهد آمد

  

                                                                            فروغ فرخزاد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 


 



تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |
    فرنگيس

شب         ،

شب كه مي شه تو كوچه ي غم ،

اشك من مي شه ستاره

من چشمامو به ابرا مي دم ،

آسمون بارون مي باره

مي خونم ، آخ كه ديگه فرنگيس 

عشق تو داغونم كرد

به كي بگم كه چشمات تو غصه زندونم كرد .

دلم شده ديوونه ،

خدا خودش مي دونه ،

كوچه دلش مي گيره ، سكوتشو مي شكونه

پنجره ها با فرياد ،

ميگن كي باز مي خونه .

M . j . sahm

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بارون

بارون امشب ، توي ايوون

مثل آزادي تو زندون

بي صفا ، بي تحرك ، بي ريا بود

توي زندون ،

مي كنه جون ،

مرد با همت ميدون

توي فكر راي فرجام اميره

بي سرانجام ،

نداره حتي رفيقي ،

كه بگه دردشو ،

دردِ ديدن و نگفتن .

بي سرانجام ، توي فكر آسمونه ،

كه بباره

بلكه تو قطره ي بارون

بتونه اشك خدا رو هم ببينه

نميدونه ، حتي اشكم ديگه فايده اي نداره ...

بارون امشب ، توي ايوون

مثل آزادي تو زندون

بي صفا ، بي تحرك ، بي ريا بود

توي زندون ،

مي كنه جون ،

مرد با همت ميدون

توي فكر راي فرجام اميره …

M . j . sahm

--------------------------------------------------------------------------------------------



تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |
خليل جبران
  •  
  •  
  • COME NOW ,fair death,for my spirit yearns towards you.Come night and loose the
  • fetters of matter,for I am become weary of their dragging.Come then,sweet death,and deliver me from men that reckon me a stranger in their midst because H did speak the tongue og the angels in the language of mankind.Hasten,for men have rejected me and cast me into the corners of forgetfulness because I coveted not wealth as did they,nor profited from him that was weaker than I.Come on to me,sweet death,and take me, for those of my kind nedd me not.Claspme to your breast,which is full of love;kiss my lips,the lips which tasted not of a mother's kiss,nor touched a sister's cheek,nor felt a sweetheart's mouth.Hasten and embrace me, death,my beloved.
  •  
  • WHEN YOU have solved all the mysteries of life you long for death, for it is but another mystery of life.
  •  
  • IF ALL they say of good and evil were true ,then my life is but one long crime.
  • EVIL IS an unfit creature, laggard in obeying the law of continuity of fitness
  •  
  • I SHALL die now,for my soul has attained its goal.I have finally extended my knowledge to a world beyond the narrow cavern of my birth.This is the design of Life...This is the secret of Existence.


  • تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |

    بگذار عشق تو
    در شعر تو بگريد...
                          « احمد شاملو ـ  آهن ها و احساس»
    احمد شاملو  اگر نگوييم برجسته ترين‌، يكي از پنج چهره‌ي برجسته شعر معاصر ايران بوده است . درباره‌ي شعرهاي شاملو ـ چه در زمان حياتش  و چه پس از مرگش  ـ بسيار نوشته شده است‌. شايد مجموع صفحات كتابهايي كه درباره‌ي شاملو نوشته شده اند بالغ بر بيست هزار باشد . كه اين خود نشانگر اهميت شاملوي شاعر است‌. شاملوي شاعر ، چرا كه وجوه ديگر او هر يك به تفكيك نيازمند  واكاوي است‌.  اما در اين مجال بر آنم تا از  زاويه‌اي ديگر به شاملوي شاعر و شعريت شعرش  نگاه كنم. نگاهي كه اگر توام با نقد باشد قطعاً چيزي از بزرگي او نمي كاهد. اينكه شاملو شاعر شعر سپيد است ، اينكه او شعر فارسي را از بند وزن و قافيه رهاند، اينكه موسيقي  وجه كليدي شاملوست اينكه او تحت تاثير برخي شاعران اروپايي بوده ؛ همه‌ي اينها مباحثي است كه منتقديني  به كرات به آن پرداخته اند و درباره‌ي   هر كدام از اين گزاره‌هاي مسلم به اندازه‌ي كافي ترديد شده كه امروز به بخشي از يقين شعر معاصر فارسي تبديل شده است‌. در نقد شاملوي شاعر‌، دم دستي ترين و سطحي ترين نگاه اين است كه بگوييم قبل از او شاعران ديگري شعر بدون وزن نوشته بودند حتا چهره‌ي  برجسته‌اي مثل هوشنگ ايراني. يا اينكه گاه موسيقي در شعر شاملو آنقدر طنين انداز مي شود كه شعريتِ شعر در درجه‌ي چندم  قرار مي گيرد يعني همان مشكلي  كه به خاطرش شعر فارسي ناگزير از عبور از اوزان عروضي شد. درباره‌ي تاثير پذيري شعر شاملو از شاعران اروپايي همين بس كه او چنان در دنياي  شاعران محبوبش سير مي كرد  كه هنوزهم  مخاطب مي ماند كه اين شاملو بود كه شعرهاي لوركا را در ترجمه  (‌بازآفريني‌) ، چون شعرهاي خودش مي سرود  يا شعرهاي شاملو بودند كه ادامه‌ي شعرهاي لوركا محسوب مي شدند. اين سوالات و ابهامات بارها و بارها مطرح شده و منتقدين مختلف هر يك از زاويه‌اي به اين  موضوعات نگريسته‌اند.
    اما چيزي كه كمتر به آن پرداخته شده‌، تعريف جهانِ شعري شاملوست‌.‌ احتمالاً منتقدين ارجمند بررسي جهان شعر شاملو را امري غير تخصصي برشمرده‌اند و ترجيح داده اند با يكي  دو عبارت از اين موضوع بگذرند   و به مساله‌ي اصلي يعني ساختمان شعر او بپردازند . حال آنكه ساختمان شعر نتيجه‌ي جهان بيني شاعر است.
    اين اشتباه  درباره‌ي نيما هم رخ داده و منتقدين صرفاً به شكستن اوزان عروضي در شعر نيما تاكيد مي كنند حال آنكه مدرنيته در شعر فارسي در شعر نيما تجلي يافت . جهان مدرن شعر نيما اما بر خلاف تصور توسط شاعران پس از او ادامه  نيافت و شاعران مطرح پس از او ـ آنها كه مطرح تر بوده‌اند ـ نگاهي سنتي به جهان داشته‌اند.
    چكيده‌ي  نظر منتقدين را درباره‌ي آثار شاملو در اين جملات مي توان خلاصه كرد: شاملو در كتاب اولش«‌آهنگ هاي فراموش شده» شاعري رمانتيك بود كه صرفاً  به من شخصي اش مي پرداخت . پس از آن شاملو به شاعر انسان و تعهد اجتماعي تبديل شد و در كتابهايي نظير «‌آيدا در آيينه»،« آيدا : درخت و خنجر و خاطره» به عتاب با آنها كه از جهان پيشنهادي او روي برگردانده اند سخن مي گويد . شعر شاملو چه در سالهاي پيش از انقلاب و چه در سالهاي پس از آن آهنگ مخالفت سياسي را در جامعه داشت . اما آيا شعر او واجد اين ويژگي بود؟ چه عاملي باعث مي شد كه شعر او اينگونه به نظر برسد؟ براي پاسخ به اين سوالها ابتدا بايد به نقد  تعريف‌هاي ارايه شده از جهان شاملو پرداخت و سپس با كلمه‌ها و چيدمان شعر شاملو مشخصات جهان شعري او را بطور نسبي تبيين كرد.
    شعر شاملو را در كتاب« آهنگ‌هاي فراموش شده» سرشار از رمانتي سيسم تلقي كرده اند‌. از نظر منتقدين، اين كتاب كه  در پي گذراندن  دوره‌اي  زندان سروده شده، بيشتر گوياي منويات شخصي شاعر است‌. عشق فردي. چيزي مردود انگاشته مي‌شود. منتقدين چنان دراين باره حكم صادر كرده‌اند كه تو گويي عشق فردي و گفتن از خود ، امري نكوهيده است.
    در اين نقدها عمدتاً  به مقدمه‌ي شاملو در كتاب «‌آهنگ‌هاي فراموش شده»  استناد مي شود . پس از انتشار اين كتاب نيز منتقدين غالباً با تعريف‌هايي كه شاملو از شعر خودش  ارايه مي‌كند به تحليل شعرهاي او مي پردازند‌. شعر شاملو در دوره‌اي  شعر « انسان و تعهد اجتماعي» نام مي گيرد كه پوپوليست ها در نقدهايشان شعر شاملو را جدا از مردم مي دانستند ‌و به همين بهانه آن را مي‌كوبيدند . متاسفانه به طرز رقت انگيزي حق  با آنها بود . شعر شاملو با مردم نبود . اما نه به معنايي كه آنها مدنظر داشتند. آنها مي پنداشتند كه شاعر بايد همسو با جريانات سياسي و حزبي حركت كند و به خلق  بپيوند‌. خوشبختانه شعر شاملو اينچنين  شعري نبود اما شعر« انسان و تعهد اجتماعي» هم نبود. تعهد اجتماعي به عنوان مفهومي مدرن در شعر شاملو وجود نداشت. چرا كه نگاه شاملو به جهان نگاه مدرني نبود‌. در تعريف مدرن از تعهد اجتماعي، فرد فرد انسانها در قبال يكديگر مورد سنجش قرار مي‌گيرند.  اينجاست كه بحث انسان در شعر شاملو پيش كشيده  مي‌شود‌. آيا شعر شاملو اومانيستي بود؟
    انسان محوري، باوري فردي از انسان دارد. اگر چه گاه آميخته به اخلاق مي شود . اما در شعر شاملو «‌انسان»، انسان جهان بيني اومانيستي نيست. انسان موجودي است كه شاملو خود تعريف مي كند . اگر نيچه براي ابر انسان خود تعريفي ارايه مي دهد، شاملو صرفاً ‌بر جسد « انسان»‌اش مرثيه سر مي‌دهد‌. در شعرهايش انساني را خلق مي كند كه با انسان ديدگاه اومانيستي فرق مي‌كند. شاملو در هيات پيامبر ظاهر مي شود و براي انسانش راه  تعيين مي‌كند . مجموعه « هواي تازه»  ، كتاب اميد شاملو براي خلق اين جهان ومشخصات انسانش است.
     ديگر جا نيست/ قلب ات پر از اندوه است / خدايان همه آسمان‌هايت / بر خاك افتاده اند / چون كودكي / بي پناه و تنها مانده اي / از وحشت مي خندي / و غروري كودن / از گريستن پرهيزت مي دهد/ اين است انساني كه از خود ساخته اي / انساني كه من دوست داشتم / كه من  دوست مي‌دارم ./....
                                                                                          ( به  تو بگويم ـ هواي تازه)
    در شعر «‌بدرود»  اوج آرمانگرايي شاعر را در خلق انسان دلخواهش مي‌بينيم: درياهاي چشم تو خشكيدني ست / من چشمه‌يي زاينده مي‌خواهم.
    بنابراين انسان شعر شاملو نزديكي چنداني با انسان هستي شناسي اومانيسم ندارد. شاملو در كتاب«‌هواي تازه» مي كوشد با آوردن اسم هايي نظير «‌مرتضا» و «‌نازلي» به انسان  مورد نظرش تشخص  زميني بدهد . چنانكه شاعر اسپانيايي محبوبش لوركا از ايگناسيو گفته بود. او مي‌خواهد از جز به كل برسد تا شعرش انسان محور باشد. اما حتا اگر شاعراني مثل لوركا و ناظم حكمت  به انسان واقعي وتقديرش  مي‌پردازند شاملو‌، انديشمندي است كه با «‌بيانگري‌»‌، به صورت‌بندي جهان مي‌‌پردازد و در اين اثنا از هيات شاعر خارج مي‌شود‌. ، ناظم حكمت در شعر«‌در رستوران آستورياي برلين» تقدير ‌را تصوير مي‌كند بي آنكه به فلسفه‌‌بافي بيفتد:
    در رستوران آستورياي برلين/  دختركي پيشخدمت / چون قطره نقره / از بالاي سيني سنگين و پر به من لبخند مي زد/ نمي دانم چرا/ زيرچشمانش هميشه كبود بود / هرگز  نصيبم نشد سر ميزي كه او خدمت مي كرد بنشينم / هرگز بر سر ميزي كه خدمت مي كردم ننشست / مردي مسن / شايد بيمار / با پرهيز غذايي / غمگنانه  به چشمانم خيره مي شد / آلماني  نمي دانست / سه ماه روزي سه بار آمد و رفت / و ناپديد شد / شايد به كشور خود بازگشته است / شايد بازگشته و در گذشته است.
                       تو را دوست دارم چون نان و نمك ـ « ناظم حكمت»-ترجمه‌ي احمد پوري
    حال روايت شاملو از تقدير را ببينيم:
    دستان تو خواهران تقدير من اند/ از جنگل هاي سوخته از خرمن هاي باران خورده سخن مي گويم/ من از دهكده‌ي تقدير خويش سخن مي گويم ...
                                                                                            « بهار ديگر ـ هواي تازه»
    شاملو راوي جهاني است كه خود خلق كرده و در آن تعريف يوتوپياپي از آن ارايه مي‌كند . تعريفي كه با ماهيت شعر در تناقض است و به همين دليل بسياري از شعرهاي شاملو به اجتماعياتي تبديل مي‌شوند كه مي‌توان آنها را رساله‌هاي آهنگين ناميد.
    اگر چه كلمات شعر شاملو را بايد با زماني كه شعرها سروده‌ شده‌اند مقايسه كرد اما در اين صورت نيز كلماتي كه شاملو به كار مي برد واژه‌هاي نامانوس و كهنه اي هستند كه از جامعه بسيار دور هستند.«‌بيانگري» شاملو در شعرهايش در مقابل« بيانگري» شعرهاي فروغ هم كم مي آورد . اصلاً كلمات شعرهاي شاملو را با كلمات شعرهاي نادر‌پور و نصرت رحماني مقايسه كنيد. «‌خنياگر» ، «‌دشنه»،«‌خنجر» يا عباراتي نظير  « به نوار زخم بندي اش  ار/ ببندي» « ناوك پر انكسار پولاد سپيد» و ... اينها كلمات و عباراتي هستند كه شعرهاي شاملو را در بر گرفته‌اند . برخي از شارحان شعرهاي شاملو ،از جمله پور نامداريان  كه كتابش سراسر تمجيد از شاملو است ناچار لب به اعتراف مي گشايند  كه يكي از دلايل گرايش  شاملو براي خلق  شعر بدون وزن، عدم آشنايي كافي او با شعر كهن فارسي است‌.‌  خود شاملو نيز نيما را نجات دهنده‌ي  خويش مي داند چرا كه او را از بند شعرهاي كلاسيك رهانيده است.اما شعر شاملو هر چقدر از نظر وزن نسبت به شعر كلاسيك  پيشرو است  از نظر  ساختاري حتي از آنها  نيز عقب تر است‌. دليل  گزينش چنين  کلماتي توسط شاملو، اين نيست  که  علاقه  داشته  شعرهاي ديرياب بيافريند  که اتفاقاً به دليل  ساختار ساده شعرهايش، مخاطب در همان  مواجهه اول تمام  شعر را در مي يابد‌:
    کوهها با هم اندو تنهايند  /هم چون ما، با همان  تنهايان
                                                                                       (کوهها – لحظه  و هميشه )
    مي بينيم  که شاعر  حتي کمترين  ترديدي براي دريافت  آنچه  خود را  در نظر داشته  بگويد  براي مخاطب باقي نمي گذارد‌. پس علت  استفاده  از کلمات  منسوخ  در شعرهاي شاملو  چيست‌؟ گفتيم  که عليرغم  اطلاق عنوان «انسان و تعهد اجتماعي » به شعر شاملو  شعر او شعري انسان  محور نيست  و از جامعه هم جداست‌‌. انساني که شاملو  در شعرهايش مي سازد  انسان  واقعي نيست . ابر مردي است  که شاعر پيامبر گونه  رسالتي برايش قائل شده است . چون  اين شاعر از آن  واقعيت  جامعه نيست  شاعر نمي تواند  از کلمات رايج  براي خلق اش استفاده  کند.«دشنه» «خنجر» اشياي  دهه ي سي و چهل و پنجاه  نيستند‌. بطور کل شعر شاملو  خالي از اشياست چون «خنجر»و «دشنه» در شعر شاملو  شعر محسوب نمي‌شوند  آواهايي خوفناک  هستند‌ که به تابوي انسان‌ مورد قبول شاملو  رسميت  مي‌بخشند‌. با اين  همه چرا شعر شاملو نماد مخالفت سياسي بوده است ؟
    شاملو ظاهرا  پس از آن که  در تکثير انسان  مورد  نظر  خود نااميد مي‌شود به عشق پناه مي برد.  اما طبق آرمان هاي شاملو  اين  عشق  نيز بايد  لايق  انسان تحقق نيافته  شعرهاي شاملو  باشد‌. عشق  شاملو در کتاب هاي «آيدا در آينه» ، « آيدا درخت  و خنجر و خاطره»  عشق  آرماني است  که کمتر نشاني از حقيقت  در خود  دارد . شاملو  از آن دست شاعراني است  که به  وقوع  ناخودآگاه  شعر اعتقاد  دارند. او در کتاب «يک هفته  با شاملو»  تعريف  مي کند که چطور يک شعربه او الهام  شد و  او از خواب برخاست و آن را نوشت‌‌. حال که شعر شاملو ،شعري الهامي است  بايد پرسيد  چگونه  از همه‌ي  زندگي عاشقانه  فقط وجه  متناسب آن در شعرش تجلي يافته است ؟آيا  يک عاشق  در تمام لحظات  معشوقش را دوست دارد ؟ آيا غير  از اين است  که گاه  اين عشق  به تنفر تبديل  مي شود حتي براي لحظاتي و دوباره  عشق  ايجاد مي شود‌؟ پس چرا  در شعرهاي عاشقانه‌ي  شاملو  صرفا  باعشق آرماني سر و کارداريم؟ واقعيت  اين است  که عشق  در آثار شاملو  تحت تاثير همان ابر انساني است  که شاملو، پيامبر‌گونه  آفريده است‌. از همين روست  که شاملو  حتي وقتي انسانش سرکشي مي کند  همچون  پدري دلسوز او را همراهي مي کند.
    مرگ هم يکي از واژه‌هايي است که در شعر شاملو به کرات استفاده شده است.امااز مرگ در شعر او نه مخاطب واهمه‌اي دارد و نه خود شاعر.چرا که او از مرگ مي‌گويد خود مرگ را نمي‌گويد.همان اتفاقي که در مورد عشق هم رخ داد:
    من مرگِ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم/که صداي مرا/به جانبِ من/بازپس نمي‌فرستاد/چرا که مي‌بايست/تا مرگِ خويشتن را/من/نيز/از خود/ نهان کنم.
                                                        «از مرگ سخن گفتم-آيدا:درخت و خنجر و خاطره»
    ترانه ي «اي ايران اي مرز پر گهر» را با صداي بنان  شنيده ايد‌؟ حتي اگر به وطن‌ پرستي هم اعتقادي  نداشته باشيد ، شنيدن  اين آهنگ مو را بر بدن آدم سيخ مي کند  . شعر شاملو  نه به خاطر  انسان محوري و نه  تعهدِ  اجتماعي اش، بلکه  صرفا  به خاطر  وجه حماسي آهنگِ شعرهايش به نماد  مخالفت ‌سياسي تبديل  شد  . شايد بسياري از دوستداران  شعر شاملو  حتي معناي کلمات  منسوخي که در شعر شاملو  به کار رفته  را هم ندانند اما با  خواندن آن احساس غرور مي کنند.
    پس از انتشار کتاب «آهنگ هاي فراموش شده‌» بسياري از منتقدين  اين  کتاب را که البته  به حق حاوي اشعاري خام بود‌ به خاطر شخصي بودن  شعرهايش رد کردند . شاملو  شعري در مجموعه ي هواي تازه دارد با نام «شعري که زنده‌گي است‌»: موضوع شعر شاعر پيشين  از زنده‌گي نبود  / در آسمان  خشک  خيال اش ،او / جز با  شراب و يار نمي کرد  گفت و گو / او در خيال بود شب و روز/ در دام گيس مضحك  معشوقه  پاي بند،/ حال آن که ديگران  / دستي به جام باده و دستي به زلف يار / مستانه  در زمين خدا نعره مي زدند!
    او در ادامه  مي نويسد :
    موضوع شعر / امروز/ موضوع  ديگري است / امروز/شعر/ حربه ي خلق است / زيرا  که شاعران  / خود شاخه يي ز جنگل خلق اند / نه ياسمين  و سنبل  گل خانه ي فلان
                                                                                                                     (همان)
    اشاره‌ي شاملو  احتمالا به شاعران  مشهور زبان فارسي  يعني حافظ و سعدي است  که راز ماندگاري شان ‌اتفاقاً در شخصي نوشتنشان است‌. آنها از خود مي‌نويسند  اما صادقانه  مي نويسند‌. شعر آن ها «حربه ي خلق » نيست‌. با اين همه مي‌مانم  که چطور شاملو  ادعا مي‌کرده که عاشق  شعرهاي حافظ و مولوي و البته خيام بوده است. آيا  مي‌توان  جهان بيني  يوتوپيا محور شاملو را با  نگاه  ظريف حافظ و سعدي و خيام مقايسه کرد؟ 
    پي نوشت:
    ۱-تيتر مطلب سطري است از يکي از شعرهاي شاملو
    ۲- تمام نمونه‌هايي که از شعرهاي شاملو در متن آمده،از جلد اول مجموعه آثار شاملو منتشر شده توسط انتشارات نگاه است.



    تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |
     

    شب تار 

    شب ، بيدار

    شب ، سرشار

    زيباتر شبي براي مردن

    آسمان را بگو از الماس هاي ستارگانش خنجري به من دهد

    شب ، سراسر شب ، يك سر

    از حماسه ي درياي بهانه جو 

    بيخواب  مانده است

    درياي خالي

    درياي بينوا 

    ---

    جنگل سالخورده به سنگيني نفس كشيد و جنبشي كرد

    و مرغي كه از كرانه ي ماسه پوشيده پر كشيده بود

    غريو كشان به تالاب تيره گون دشت

    سبك از خواب برآمد

    و با لالايي بي سكون درياي بيهوده 

          باز

    به بي خوابي بي رويا فرو شد

    جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

    و زخم تبر را

    با لعاب سبز خزه

    فرو مي پوشد

    حماسه ي دريا

    از وحشت سكون و سكوت است

    ---

    شب تار 

    شب بيمار است

    از غريو درياي وحشت زده بيدار است 

    شب از سايه ها و غريو دريا سرشار است

    زيباتر شبي براي دوست داشتن

    با چشمان تو 

    مرا

    به الماسهاي ستاره ها نيازي نيست

    با آسمان 

    ...بگو

    شاملو

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--

    گر بدينسان زيست بايد پست
    من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
    بر بلند كاج خشك كوچة بن بست من




    گر بدينسان زيست بايد پاك
    من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
    يادگاري جاودانه، بر تراز بي بقاي خاك

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    بهترین شعرهای شاملو:

    روشن است که هیچ شاعری در اوج شاعری‌اش زاده نمی‌شود و کمتر شاعری‌ست که همه‌ی سروده‌هایش شاهکار باشد. هستند شاعرانی که تنها با یک شعر خوب جاوانه شده‌اند. چند شعر برجسته، دست‌آورد سال‌ها تلاش و کوشش پیگیر شاعرانه است. شاعران بزرگ سروده‌های کامیاب فراوانی دارند. شاملو افت‌و‌خیزهای بسیاری در کار شعری‌اش داشته است و همه‌ی سروده‌هایش در یک سطح نیست. در این بخش نگاهی دارم به بهترین شعرهای شاملو و ویژگی‌هایی که این شعرها را از دیگر شعرهای شاملو جدا می‌کند.

     

    شاهکارهای شاملو از این قرار است:

     

    آهن‌ها و احساس‌ها: ۱۳۲۳- ۱۳۲۹

    ...

    ۲۳ (۱۳۳۰)

    .....

    قطع‌نامه: ۱۳۲۹- ۱۳۳۰

    .....

     

    هوای‌تازه: ۱۳۲۶- ۱۳۳۵

     

    ۱- از زخم قلب «‌آبائی» (۱۱۶)  دختران دشت! دختران انتظار!

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۲-  مرگ نازلی (۱۳۳): «- نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت»

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۳- ساعت اعدام (۱۳۸): در قفل در کلیدی چرخید

    درون‌مایه‌: سوک‌سرود

     

    ۴- پریا (۱۹۵): یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۵- افق رشن (۲۰۷): روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۶- عشق عمومی (۲۱۳):‌ اشک رازی‌ست. لبخند رازی‌ست

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۷- از عموهایت (۲۳۲):‌ نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    باغ آینه: ۱۳۳۶- ۱۳۳۸

     

    ۱- بر سنگفرش (۳۲۹): یاران ناشناخته‌ام چون اختران سوخته...

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۲- کیفر (۳۳۳): در اینجا چار زندان است

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۳- ماهی (۳۳۵): من فکر می‌کنم/ هرگز نبوده قلب‌ِ من این گونه گرم و سرخ

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۴- طرح (۳۴۵): شب با گلوی خونین خوانده‌ست دیرگاه

    درون‌مایه: طرحی از طبیعت

     

    ۵- زن خفته (۳۶۵): کنار من چسبیده به من در عظیم‌ترین فاصله‌ائی از من

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۶- باغ آینه ( ۳۸۸) چراغی به دست‌ام چراغی در برابرم

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    لحظه‌ها و همیشه: ۱۳۳۹- ۱۳۴۱

     

    ۱- من مرگ را (۴۳۸): اینک موجِ سنگین‌گذر زمان است که در من می‌گذرد.

    درون‌مایه: عاشقانه،

     

    ۲- وصل ۴ و ۵ (۴۴۴):  نه! / هرگز شب را باور نکرده‌ام

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    آیدا در آینه: ۱۳۴۱- ۱۳۴۳

     

    ۱- من باهارم تو زمین (۴۵۵): من باهارم تو زمین / من زمین‌ام تو درخت

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۲- از مرگ (۴۶۰): هرگز از مرگ نهراسیده‌ام...

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۳- چهار سرود برای آیدا، سرود ۴ (۴۷۵):‌ بوسه‌های تو / گنجشککان پُرغوی باغ‌اند.

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۴-  آیدا در آینه(۴۹۵): لبان‌ات به ظرافت‌ِ شعر

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۵- میعاد: میعاد (۴۹۹) در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست دارم.

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    آیدا: درخت و خنجر و خاطره!: ۱۳۴۳- ۱۳۴۴

    ...

     

    قُقنوس در باران:‌ ۱۳۴۴- ۱۳۴۵

     

    ۱- مرثیه (۶۱۷): گفتند:‌ نمی‌خواهیم نمی‌خواهیم که بمیریم!

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    مرثیه‌های خاک‌: ۱۳۴۵- ۱۳۴۸

     

    ۱- مرثیه (۶۴۹): به جستجوی تو/  بردرگاه کوه می‌گریم

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۲- با چشم‌ها (۶۵۳): با چشم‌ها/ ز حیرت این صبح نا به جای

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    شکفتن در مه:‌ ۱۳۴۸- ۱۳۴۹

     

    ۱- عقوبت (۶۹۳):  میوه بر شاخه شدم/ سنگپاره بر کفت کودک

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ابراهیم در آتش: ۱۳۴۸- ۱۳۵۲

     

    ۱- شبانه (۷۱۱): در نیست / راه نیست/ شب نیست/ ماه نیست

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۲- شبانه (۷۱۳): اگر که بیهده زیباست شب/ برای که زیباست شب

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۳- شبانه: (۷۲۲): مرا تو بی‌سببی نیستی ...

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۴- سرود ابراهیم در آتش (۷۲۶): در آوار خونین گرگ و میش

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۵- ترانه‌ی تاریک‌ (۷۳۴): بر زمینه‌ی سربی صبح / سوار/ خاموش ایستاده است

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ۶- میلاد آنکه عاشقانه مرد (۷۵۰): نگاه کن چه فروتنانه برخاک می‌گسترد.

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    دشنه در دیس: ۱۳۵۳- ۱۳۵۶

     

    ۱- خطابه‌ی تدفین (۷۸۵): غافلان همسازند/ تنها توفان/ کودکان ناهمگون می‌زاید

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۲- شکاف (۷۸۷): زاده شدن بر نیزه‌ی تاریک / هم‌چون میلاد گشاده‌ی زخمی.

    درون‌مایه: سوک‌سرود

     

    ۳- ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو (۷۹۹): آه اگر آزادی سرودی می‌خواند / کوچک

    درون‌مایه: اجتماعی

     

    ترانه‌های کوچک غربت:‌ ۱۳۵۶- ۱۳۵۹

     

    ۱- در این بن‌بست (۸۲۴): دهان‌ات را می‌بویند نازنین...

    درون‌مایه:‌ اجتماعی

     

    ۲- عاشقانه (۸۲۶): آنکه می‌گوید دوست‌ات دارم...

    درون‌مایه: عاشقانه

     

    ۳- عاشقانه (۸۳۸): بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان...

    درون‌‌مایه: عاشقانه

     

    مدایحه بی‌صله: اشعار تا سال ۱۳۶۹

    ....

     

    در آستانه: ۱۳۶۴- ۱۳۷۶

    ...

    حدیثِ بی‌قراری ماهان: ۱۳۵۱- ۱۳۷۸

    *************************

    ۳۶ شعر برگزیده‌ی بالا از بهترین و شناخته‌شده‌ترین شعرهای شاملو به شمار می‌روند. این‌ها شعرهایی هستند که به اصطلاح خوب از آب در‌آمده‌اند؛ زبان‌اشان روشن‌است؛ ساختمان‌اشان یکدست است. این شعرها با پذیرش همگانی روبرو شده‌اند: اهل شعر، با فضای این شعرها آشنا هستند و بندهایی از آن‌ها را به یاد دارند. خود شاملو هم بیشتر این شعرها را در نوار خوانده است و این نشان می‌دهد که این شعرها سخت مورد پسند خودش هم بوده است. بخش‌بندی ۳۶ شعر بالا، که از میان حدود ۴۰۰ شعر برگزیده شده، برپایه‌ی درونمایه‌ی آن‌ها چنین است:۱۴ سوک‌سرود/ ۱۱ شعر عاشقانه/ ۱۰ شعر اجتماعی/ ۱ طرح

    پُرسش اینجاست که چرا این شعرها دلنشین‌تر و گیراتر از شعرهای دیگر شاملو هستند؛‌ چه ویژگی‌هایی این شعرها را از دیگر شعرهای شاملو جدا می‌کند.  پاسخ به این پرسش‌ها را باید در درونمایه‌ی صمیمی و زبان روشن این شعر‌ها جستجو کرد.

     

    درونمایه:

    درونمایه‌ی این شعرها از دلکش‌ترین موضوع‌های شعری شاملو هستند. هر چه شاعر به موضوعی حساسیت و دلبستگی بیشتری داشته باشد؛ هر قدر موضوعی را بیشتر زیسته باشد از نظر روحی و روانی آمادگی بیشتری برای پرداختن به آن موضوع دارد. پس این شعرها که توانسته‌اند همه‌ی نیروهای واژگانی و عاطفی شاملو را بسیج کند از گرامی‌ترین درونمایه‌های شعری وی به شمار می‌روند. چنانکه از شعرهای بالا روشن می‌شود، بیشتر شعرهای کامیاب شاملو به ترتیب سوک‌سرودها، عاشقانه‌ها و شعرهای اجتماعی‌اند. روشن‌ است که من تم اصلی شعرها را در نظر داشته‌ام؛ مگرنه مرزهای درونمایه‌ها، در برخی از شعرها، اینجا و آنجا به هم می‌آمیزد.

     

    زبان روشن شعر:

    این شعرها، روی‌هم رفته، زبانی روشن دارند. این روشنی زبان برای خواننده‌ی اهل شعر نمی‌تواند پوشیده باشد؛ تفاوت زبان و بافت این شعرها با دیگر شعرهای شاملو به حدی‌ست که انگار شاعر در این شعرها دنده‌ی شعرش را عوض کرده‌ است. شاملو اگر در شعرهای دیگرش می‌دود در این شعرها پرواز می‌کند. اگر شعرهای شاملو را به راهی آسفالت شده مانند کنیم این شعرها انگار بخش‌های مرمرپوش آن هستند: سرآغاز پاره‌ای از شعرها چنین است:‌

     

    وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت (مرگ نازلی).

    در قفل در کلیدی چرخید(ساعت اعدام).

    اشک رازی‌ست. لبخند رازی‌ست/ (عشق عمومی).

     روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد (افق روشن).

    هرگز نبوده قلب‌ِ من این گونه گرم و سرخ (ماهی)

    دهانت را می‌بویند نازنین (در این بن‌بست)

    ...

    این شعرها به یک معنا سبک‌‌تر؛ ناب‌تر و شعرتر از شعرها دیگر شاملو هستند. این شعرها سبُک‌اند چرا که در آنها از زبان‌پردازی افراطی  خبری نیست؛ از واژه‌های مهجور خبری نیست؛ از تناوبِ اضافه‌‌های نابجا که سبب سنگین‌تر شدن شعر می‌شوند خبری نست و به اسم‌ها چندین صفت و عبارت بار نشده‌اند.

    *

    پیوند درونمایه و زبان و فرم شعر

    میان روشنی زبان و درونمایه‌ی‌ شعر پیوندی تنگاتنگ است. هر اندازه موضوعی برای شاعر گرامی‌تر باشد شاعر روشن‌تر و پاک‌تر می‌سراید. درونمایه‌ی گرامی، شاعر را به ژرفا می‌برد؛ هر شعر راستین چون بارانی ناگهانی در ژرفای جان شاعر می‌بارد؛ و با چیدن رساترین و شایسته‌ترین واژه‌ها بستر خودش را می‌آفریند. شعری که شتاب دارد و در ژرفا جریان دارد بیشتر واژهایش را خودش برمی‌گزیند؛‌ این‌است که شایسته‌ترین واژه‌ها را برمی‌گزیند. علت طبیعی بودن بافت شعرهای بالا هم همین است.

     



    تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |
    نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
    آنكه نهال نازك دستانش
    از عشق
    خداست
    و پيش عصيانش
    بالاي جهنم
    پست است.
    آن كو به
    يكي « آري » مي ميرد
    نه به زخم صد خنجر،
    مگر آنكه از تب وهن
    دق كند.
    قلعه يي عظيم
    كه طلسم دروازه اش
    كلام كوچك دوستي است.

    انكار ِ عشق را
    چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
    دشنه مگر
    به آستين اندر
    نهان كرده باشي.-
    كه عاشق
    اعتراف را
    چنان به فرياد آمد
    كه وجودش همه
    بانگي شد.
    نگاه كن
    چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
    به خاك مي شكند
    رخساره اي كه توفانش
    مسخ نيارست كرد.
    چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
    آنكه در كمر گاه دريا
    دست
    حلقه توانست كرد.
    نگاه كن
    چه
    بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
    آنكه مرگش
    ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
    نگاه كن

    شاملو
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    یه شب مهتاب

    یه شب مهتاب
    ماه میاد تو خواب
    منو می بره
    کوچه به کوچه
    باغ انگوری
    باغ آلوچه
    دره به دره
    صحرا به صحرا
    اونجا که شبا
    پشت بیشه ها
    یه پری میاد
    ترسون و لرزون
    پاشو میذاره
    تو آب چشمه
    شونه می کنه
    موی پریشون

    یه شب مهتاب
    ماه میاد تو خواب
    منو می بره
    ته اون دره
    اونجا که شبا
    یکه و تنها
    تک درخت بید
    شاد و پر امید
    می کنه به ناز
    دستشو دراز
    که یه ستاره
    بچکه مث
    یه چیکه بارون
    به جای میوه ش
    سر یه شاخه ش
    بشه آویزون

    یه شب مهتاب
    ماه میاد تو خواب
    منو می بره
    از توی زندون
    مث شب پره
    با خودش بیرون
    می بره اونجا
    که شب سیاه
    تا دم سحر
    شهیدای شهر
    با فانوس خون
    جار می کشن
    تو خیابونا
    سر میدونا
    عمو یادگار
    مرد کینه دار
    مستی یا هشیار؟
    خوابی یا بیدار؟

    مستیم و هشیار
    شهیدای شهر
    خوابیم و بیدار
    شهیدای شهر
    آخرش یه شب
    ماه میاد بیرون
    از سر اون کوه
    بالای دره
    روی این میدون
    رد میشه خندون
    یه شب ماه میاد...

    شاملو

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

    فراغي

    چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت
    آزمون تلخ زنده به گوري!
    چه بي تابه تو را طلب مي كنم!
    بر پشت ِ سمندي
    گوئي
    نوزين
    كه قرارش نيست.
    و فاصله
    تجربه ئي بيهوده است.
    بوي پيرهنت،
    اين جا
    و اكنون. ـ
    كوه ها در فاصله
    سردند.
    دست
    در كوپه وبستر
    حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،
    و به راه انديشيدن
    ياس را
    رج مي زند
    بي نجواي ِ انگشتانت
    فقط.-
    و جهان از هر سلامي خالي است

    شاملو

     



    ادامه مطلب
    تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |

     

    براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد. مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ  مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.

    مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

    شاه تركان سخن مدعيان مي شنود            شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

    در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خيالي حافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه «افسانه» به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.

    چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.

    نيما از زبان او مي گويد:

    حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست

    كز زبان مي و جام و ساقي‌ست

    نالي ار تا ابد باورم نيست

    كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

    من بر آن عاشقم كه رونده است

    برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.

    ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .

    در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .

    كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را

    بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،

    روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.

    عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :

    بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،

    گزيده شده ام !

    اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:

    و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد

    و هر زن مرواريد غلطان را

    به زندان صندوق محبوس مي‌دارد

    در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:

    عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،

    منادي نام انسان

    و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟

    در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابي" تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:

    و آن طرف

    در افق مهتابي ستاره رو در رو

    زن مهتابي من ...

    و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:

    مرا به پيش خودت ببر!

    سردار بزرگ روياهاي سپيد من!

    مرا به پيش خودت ببر!

    در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

    چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام

    جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ....

    نام ديگر ركسانا زن فرضي "گل كو" است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: "گل كو" نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .

    مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.

    ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت "حامي" مرد انقلاب در مي‌آيد.

    در شعر "مه" (1332) مي‌خوانيم:

    در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.

    مرا ناگاه

    در درگاه مي‌بيند.

    به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

    بيابان را سراسر مه گرفته است ... با خود فكر مي‌كردم

    كه مه

    گر همچنان تا صبح مي‌پاييد

    مردان جسور از خفيه‌گاه خود

    به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.

    مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم  تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.

    در شعر ديگري به نام "براي شما كه عشقتان زندگي ست" (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

    شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را

    قرون را

    و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار

    يادگارها

    و تاريخ بزرگ آينده را با اميد

    در بطن كوچك خود پروريده‌ايد

    و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها

    و در تعصب‌ها

    چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:

    شما كه زيباييد تا مردان

    زيبايي را بستايند

    و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد

    جادويي نوشخندي از شماست

    و هر مرد در آزادگي خويش

    به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست

    اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:

    شما كه روح زندگي هستيد

    و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:

    شما كه نغمه آغوش روحتان

    در گوش جان مرد فرحزاست

    شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد

    و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،

    عشقتان را به ما دهيد.

    شما كه عشقتان زندگي‌ست!

    و خشمتان را به دشمنان ما

    شما كه خشمتان مرگ است!

    در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.

    در مجموعه شعر "باغ آينه" كه پس از «هواي تازه» و قبل از «آيدا در آينه» چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:

    من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

    اين جست و جو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مي‌رسد:

    من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)

    "آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:

    نه در خيال كه روياروي مي‌بينم

    سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد

    خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است

    كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني

    مكرر مي‌كند.

    ...

    تو و اشتياق پر صداقت تو

    من و خانه مان

    ميزي و چراغي. آري

    در مرگ آورترين لحظه انتظار

    زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛

    در روياها

    و در اميدهايم !

    (و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد"،" و حسرتي") از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :

    مرا ديگر انگيزه سفر نيست

    مرا ديگر هواي سفري به سر نيست

    قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد

    آسمان مرا كوچك نمي‌كند

    و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد

    آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد

    آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر

    دوزخي ست در كتابي كه من آن را

    لغت به لغت از بر كرده‌ام

    تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)

    اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.

    و آغوشت

    اندك جايي براي زيستن

    اندك جايي براي مردن

    و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)

    و همچنين :

    عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود

    نه به شبان و

    نه به روز .

    و جنبش و شور و حيات

    يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)

    ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :

    بوسه‌هاي تو

    گنجشكان پرگوي باغند

    و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )

    كيستي كه من اين گونه به اعتماد

    نام خود را

    با تو مي‌گويم

    كليد خانه‌ام را

    در دستت مي‌گذارم

    نان شادي‌هايم را

    با تو قسمت مي‌كنم

    به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو

    اين چنين آرام

    به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )

    حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:

    تو بزرگي مثه شب.

    اگر مهتاب باشه يا نه .

    تو بزرگي

    مثه شب

    خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو

    تازه وقتي بره مهتاب و

    هنوز

    شب تنها، بايد

    راه دوري رو بره تا دم دروازه روز

    مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون ...)

    شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو "آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:

    نخست

    دير زماني در او نگريستم

    چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من

    همه چيزي

    با هيات او در آمده بود.

    آن گاه دانستم كه مرا ديگر

    از او

    گريز نيست (شبانه)

    ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:

    و دريغا بامداد

    كه چنين به حسرت

    دره سبز را وانهاد و

    به شهر باز آمد؛

    چرا كه به عصري چنين بزرگ

    سفر را

    در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.

    كه در قلمرو نام .(شبانه)

    شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون "دشنه در ديس"، "ابراهيم در آتش"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاي كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.

    چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.

    در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.

    در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به "مشخص" و "فرد" و "نوع" و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.

    با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.

    شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.

    شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.

    باري از ياد نبايد  برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.

    در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است.

    ماخذ: مجله آبان ش 5



    تاريخ : 88/07/14 | 17 | نویسنده : منا |

    دود می خیزد

    دود می خیزد ز خلوتگاه من

    کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

    با درون سوخته دارم سخن

    کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

     دست از دامان شب برداشتم

    تا بیاویزم به گیسوی سحر

    خویش را از ساحل افکندم در آب

    لیک از ژرفای دریای بی خبر

    بر تن دیوارها طرح شکست

    کس دگر رنگی در این سامان ندید

    چشم می دوزد خیال روز و شب

    از درون دل به تصویر امید

     تا بدین منزل پا نهادم پای را

     از درای کاروان بگسسته ام

     گر چه می سوزم از این آتش به جان

    لیک بر این سوختن دل بسته ام

    تیرگی پا می کشد از بام ها

     صبح می خندد به راه شهرمن

     دود می خیزد هنوز از خلوتم

    با درون سوخته دارم سخن

     

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                               سهراب سپهری

     

    كفش هايم كو
    چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
    مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
    شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
    ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
    بوي هجرت مي آيد
    بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
    صبح خواهد شد
    و به اين كاسه آب
    آسمان هجرت خواهد كرد
    بايد امشب بروم
    من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
    حرفي از جنس زمان نشنيدم
    هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
    كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
    هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
    من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
    وقتي از پنجره مي بينم حوري
    دختر بالغ همسايه
    پاي كميابترين نارون روي زمين
    فقه مي خواند
    چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
    مثلا شاعره اي را ديدم
    آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت
    و شبي از شب ها
    مردي از من پرسيد
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
    بايد امشب بروم
    بايد امشب چمداني را
    كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
    و به سمتي بروم
    كه درختان حماسي پيداست
    رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
    يك نفر باز صدا زد : سهراب
    كفش هايم كو؟

    -----------------------------------------------------------------            سهراب سپهری

    به باغ همسفران

    صدا كن مرا.
    صداي تو خوب است.
    صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
    كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

    در ابعاد اين عصر خاموش
    من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
    بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
    و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
    و خاصيت عشق اين است

    --------------------------------------------------------      سهراب سپهری



    تاريخ : 88/07/12 | 17 | نویسنده : منا |
    مست در سودای توام باورکن

    شب روز به تمنای توام باورکن

    ----------------

    سروده:مونا حسینی



    تاريخ : 88/07/09 | 16 | نویسنده : منا |
    کاش میشد که صدایم بکنی

    ومراغرق درنگاهت بکنی

    کاش میشد به مهربانی

    یک لبخند

    من غمگین راتسلایی بکنی



    تاريخ : 88/07/09 | 16 | نویسنده : منا |
    رمانی است که سه جوان با عقاید متفاوت برسرراه اوقرار گرفتند.............

    واوقهرمان داستانی شد که میباید قبل ازانتخاب عشق رابشناسد .

    به راستی عشق چیست ؟وراه درست کدام است؟

    آیانیروی عشق وایمان واقعیت دارند

    ودرزندگی امروز می توان برآن گردن نهاد.

    ---------------------

    نویسنده رمان:ر.اعتمادی



    تاريخ : 88/07/08 | 10 | نویسنده : منا |
    آری آغاز دوست داشتن است

    گرچه بایان راه نابیداست

    من به بایان دگر نیاندیشم

    که همین دوست داشتن زیباست

    -------------------

    فروغ فرخزاد



    تاريخ : 88/07/08 | 10 | نویسنده : منا |
    امروز تو تنها محرم اسرارمنی...................

    ومن نیازبه همفکری باتودارم..................

    به راستی آیا عشق برای زندگی کافیست ؟

    آیا می توان بانیروی عشق برمسایل ومشکلات فایق آمد ویا سخن کسانی درست است که این حرفها را کودکانه می دانی ؟

    بامن حرف بزن وسخنان مرابشنو .............

    من امروز نیازمندتوهستم

    بامن حرف بزن!

     



    تاريخ : 88/07/08 | 10 | نویسنده : منا |
    .: Weblog Themes By VatanSkin :.